وقتی صدای آشنایی این حوالی نیست
بگذار شب جاری شود در خود٬ملالی نیست
این زخم های کهنه را هم تازه خواهد کرد
بغضی که از شرم حضور گریه خالی نیست
من٬دوستت دارم٬سکوتی از صدا لبریز
تو٬با نگاهی که در آن جای سوالی نیست
کز می کند مهتاب پشت ابرها هر شب
وقتی برای پر کشیدن با تو بالی نیست
تو می روی آن دورها و خوب می دانم
حتی برای گریه کردن هم مجالی نیست
تا می روند این لحظه های تب زده با باد
من پلک خواهم زد تمام جاده را تا باد
من پلک خواهم زد خودم را تا تو تا رویا
هر چند با خود می برد رویایمان را باد
تو نیستی، انگار حتی یک نفر هم نیست
رد می شود از کوچه ها تنهای تنها باد
حس می کنم جا مانده ام پرواز ممکن نیست
وقتی برقصد تا ابد اینجا و آنجا باد
ای کاش می شد بادبادک می شدم، شاید...
دیگر اهمیت ندارد، هرچه باداباد