تبليغاتX
پروانه

.

از واژه های خیس من تا تو ، دریا  نشست  و  بی صدا خندید  

 

یک آسمان  پروانه در چشمت ، آرام  پشت  واژه  ها  خندید

 

میخواستم  قسمت  شود دیروز ، در لحظه های آبی امروز

 

پرواز کردی تا دل فردا . ایکاش و اما و چرا ؟ خندید

 

هی پرسه میزد شانه هایت را، پیشانی داغ غزل در من

 

دیوانگی هم عالمی دارد ، گفتم  وَ  قلبت آشنا خندید 

 

رد میشد از پس کوچه های عشق، چیزی شبیه من شبیه تو

 

آتش  زدم  بر گونه های  شب  ،  مهتاب  رقص  شعله  را خندید

 

دلواپسی  بو د و  سکوت  تو ، دلواپسی  بود  و  نگاه من  

 یک بار دیگر زندگی کردم ، چشمان غمگین تو تا خندید

 .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 17:42  توسط سمانه مصدق  | 

بیمارستان،

تکثیر سلول های سرطانی

و سرم هایی که می خواهند اثبات کنند

هستی شان را در بودن من.

 

آقای دکتر!

این سرم ها به زندگی دیگری مسموم است

زندگی مرا

قبلا یک نفر

روبروی آینه

سر کشیده است.

نه، تاب ندارم هذیان نمی گویم

باور کنید این مسکن ها

به سردرد های من

احتیاج ندارند.

این سرم ها شاید

مسموم به زندگی دختری باشد

که بادبادکش را

روی ریل های قطار جا گذاشت.

یا زنی که

تمام هستی اش

بوی پیراهن یوسف بود

یا مردی که می خواست

قربانی چشمهای خیس کودکش باشد.

این سرم ها

به زندگی دیگری مسموم است.

بکشید این ها را

از دستان من

که دیگر

به هیچ چیز

به اندازه ی مرگ

احتیاج ندارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:51  توسط سمانه مصدق  |