را در میان غبار بگذاری
تا رسیدن به عمق چشمانت
با نگاهت قرار بگذاری
شده یک روز با تمام وجود
بروی تا به ماه تکیه کنی
دست یخ کرده ی زمستان را
توی دست بهار بگذاری
در میـــان حضور آدم هــا
که جهان دور خویش می چرخد
یک دقیقه تمام قلبت را
خارج از این مدار بگذاری
بروی تا شعور فاصله ها
سمت رقص خدا و نیلوفر
بار سنگین لحظه ها را از
روی دوشت کنار بگذاری
این خیابان به مرگ نزدیک است
دارد از اتفــاق میـافتد
کاش قبل از عبور از ذهن اش
یک غزل یادگار بگذاری