تو نیستی

باد کرده ام روی دست واژه ها.

سکوت کلام سنگینی است بر لبانت

قلبم تیر می کشد

تو نیستی

ایستاده ام

روبروی زمستانی که

 بهاری ترین تولدم بود

( میای فرار کنیم؟ )

 چقدر کودک شده بودم

 در شیطنت های کودکانه!

و چشمانت که...

کاش می دانستم

چقدر فاصله افتاده

میان تو و انگشتر یادگاری ات

که در انگشتم

جای پای نگاهت را

نشان می دهد.

 

  گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام                    حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست              در فکر آن مباش که زیبا ببینی ام

                                                           استاد محمد علی بهمنی

به شاعری که سکوت کرده است خودش را ، من را ، و ما را :

بگذار روی موج غزل ها ببینمت

مثل همیشه ساده و زیبا ببینمت

پشت غرور آبی شب های بی چراغ

با چشمهای غرق تماشا ببینمت

گم می شوی تمام مرا توی این اتاق

رد می شوم تمام تو را، تا ببینمت

محصول درد مبهم پاییز! ساده نیست

باور کنم سکوت کنم یا ببینمت

گفتی که روی قله ی حالا نشسته ای

می خواهم از دریچه ی فردا ببینمت

هر چند گفته اند که شاعر شنیدنی است

بگذار مثل آینه اما، ببینمت