باد کرده ام روی دست واژه ها.
سکوت کلام سنگینی است بر لبانت
قلبم تیر می کشد
تو نیستی
ایستاده ام
روبروی زمستانی که
بهاری ترین تولدم بود
( میای فرار کنیم؟ )
چقدر کودک شده بودم
در شیطنت های کودکانه!
و چشمانت که...
کاش می دانستم
چقدر فاصله افتاده
میان تو و انگشتر یادگاری ات
که در انگشتم
جای پای نگاهت را
نشان می دهد.