سلام و طبق معمول عذرخواهي به خاطر  تأخيرهاي هميشگي و كامنت هاي بي جواب دوستاني كه آمدند، نوشتند و منتظر ماندند.

آتش/ بارانم كنيد

با زخم هايي كه سر/باز مي شوند

هيچ اتفاقي نيفتاده

جز مادرم

كه درد در امپراطوري چشمانش

لبخند مي زند

و پدر

سكوت مبهم دلگيجه هاي اين روز

و مهدي

ديو سياهي كه

دوستش دارم

درست مثل دستي كه انگشت ششمش را

مهدي دوستم

دارد

دهانم كبود بسته مي شود