دلشوره های گیج و سردرگم
زخم سکوتی روی لب هایت
دنیایی از نا گفته ها بی تاب
خوابیده در پستوی لبهایت

حسی میان بغض و باریدن
می بست بی رحمانه راهت را
بر سینه ی تنهاییم می زد
لبخند معصوم نگاهت را

دل می دوانم سمت چشمانت
در تار و پود غربتی سنگین
در باورم فریاد می لرزد
چیزی بگو آرامش غمگین

من خواهر تو؛ خواهر کوهم
خون تو در نبض قدمهایم
پاییز را از شانه ات بردار
من پا به پای درد می آیم

من پا به پای......ناگهان آرام
یک قاصدک از شاخه ها رد شد
گم می شوم در انتظاری سرد
با عینکی که خیس خواهد شد