(۴)
یادهافراموش نخواهند شدحتی به اجبارو دوستیها ماندنی اند حتی با سکوت
به دوست خوبم فراز ملکیان
روی لبهای تو جا خوش میکنه زخم سکوت
توی چشمای من آسمون شب ابری میشه
نفس ثانیه رو بند میاره دل واپسی
دوباره کلاف سر در گمیام وا نمیشه
پشت سر سنگینی یه دنیا احساس گناه
راه بن بست رسیدن به سکوت پیش رو
دارم از دست خودم بد جوری دیوونه میشم
با چشام داد میزنم خب آخه یه چیزی بگو
اگه چیزی نگی خورشید خط روزو نمی خوونه
گره کور ترانه تا ابد بسته می مونه
جای پای غصه حک میشه روو پیشوونی دیروز
تن امروز دل فردا رو به آتیش می کشونه
بگو من چکار کنم تا دنیا زیرو رو بشه؟
تا خدا سهم تو رو بدزده از فاصله ها
ماه و آفتابی کنه توو ظلمت خاطره هات
آخرین چرخش سیبی که می افته روو هوا
مثل تنهایی برگه روی یک شاخه درخت
آرزومه یه روزی دردو شبیخون بزنم
تا که چتر خنده هات روو سر دنیا وابشه
شب و خط خطی کنم ریشه ی ابر و بکنم
اگه چیزی نگی خورشید خط روزو نمی خوونه
گره کور ترانه تا ابد بسته می مونه
جای پای غصه حک میشه روو پیشوونی دیروز
تن امروز دل فردا رو به آتیش می کشونه
از تمام کسانی که نشد به دعوتشون پاسخ بدم معذرت میخوام
با احترام:سمانه مصدق