این شعررا برای تو می گویم
*غزل*-۱
خورشید رو به روی من و دست های تو
این شعر ناسروده عزیزم برای تو
قلبی که عاشقانه تر از پیش می تپید
بغضی که باز مانده میان صدای تو
امشب دوباره حال و هوایم نگفتنی است
خود را شروع می کنم از ابتدای تو
دارد دلم برای شما تنگ می شود
دلتنگ آسمانی حال و هوای تو
در انتهای این غزل اقرار می کنم
شاعر شدم که شعر بگویم برای تو
خرداد۸۲
*غزل*-۲
قلبی که در میان عطش تاب می خورد
از چشمه ی نگاه شما آب می خورد
یک دست روی خشکی شب موج می زند
بر شانه های تب زده ی خواب می خورد
سرشار از سکوت و جنون-مرگ و زندگی
گل می کنید و طعنه به مهتاب می خورد
رنگین کمان چشم تو و اشک های من
آرام روی پنجره ی قاب می خورد
مثل همیشه وقت خداحافظی و باز
قلبی که در میان عطش تاب می خورد
اردیبهشت ۸۴
از کتاب تکیه کن فقط به چشمهای خودت
سمانه مصدق(پروانه)
با تشکر از حضور شما عزیزان