چقدر دوست نداشتن را دوست ندارم. با وجود چشمانی که می گویند هیچ نیستم
دلمو همین جاها گذاشته بودم ندیدی؟
توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟
دل من کوچیک بود اما یه عالم پرنده داشت
واسه گنجشکا رو شونه ی زمین دونه می کاشت
با تموم سادگیش زیر بارون قدم می زد
پاییزو قرق می کرد و دنیا رو به هم می زد
آرزو داشت آدما آسمونو رها کنن
یه بارم خدا رو تو قلب زمین پیدا کنن
یه نفر پیدا بشه قفل بهشتو بشکنه
قصه ی جهنم این طلسم زشتو بشکنه
دل من خیلی می خواست یه روزی در به در بشه
با نگاه مهربونت عازم سفر بشه
زیر سایه ی درختا پشت غربت گلا
هرجا دنبالش می گردم نمی بینمش چرا؟
نکنه تو نبودی آدم بزرگا بردنش
زنده زنده پشت دیوارا به خاک سپردنش
دلمو همین جاها گذاشته بودم ندیدی؟
توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 10:38 توسط سمانه مصدق(پروانه)
|