مانا ترین اسطوره
با چشم هایت گریه کردن کار من باشد
آن سوی باران در میان شعله های درد
تنها پناه ماندنم ویران شدن باشد
هر چند این دنیای چوبی آدمک دارد
بگذار اینجا یک نفر هیزم شکن باشد
از بی ستون راهی به سویت نیست میدانم
این دستها باید همیشه کوهکن باشد
دیگر چه فرقی میکند بگذار یک دفعه
ماناترین اسطوره در تاریخ زن باشد
تیر 84
سکوت غریبانه
وقتی به دست آینه ها می سپاری ام
حس می کنم دوباره پر از بی قراری ام
شعری میان دفترم انگار می دود
شعری به رنگ غربت چشم انتظاری ام
یک کوله بار خستگی و جرعه ای امید
پشت حضور سرد خودت می گذاری ام
پر می کنم سکوت غریبانه ی تو را
گر چه هنوز خسته ی یک زخم کاری ام
دیدی چطور شاپرک قصه ها شدم؟
حالا بیا و راست بگو _دوست داری ام؟
ابان 82
از کتاب: تکیه کن فقط به چشمای خودت
سمانه مصدق