سلام

ميدونم باز هم خيلي دير اومدم راستش منتظر بودم روزهاي خوبي از راه برسه و وبلاگمو در روزهاي خوب به روز كنم اما...

تقديم به همه ي خوب ها و همه ي خوبي هايي كه دلم براي ديدنشون تنگ شده و هر اتفاقي هم بيفته خوب دوستشون دارم

 

شهر بي تاب در آرامش مبهم مي سوخت

درد مي آمدو لبخند دمادم مي سوخت

ناگَهان در نفس آينه ها مي رقصيد

شايدو كاش واگر، تكيه به ماتم مي سوخت

مثل پروازِ ترك خورده ي گنجشك صدا

تا رسيدن به لب حنجره كم كم مي سوخت

سايه ي سرد سكون بر سرِ تاريكي بود

زخم مي خورد خدا در دل آدم ،مي سوخت

يك نفر خاك به چشم همگان مي پاشيد

شهر بي تاب در آرامش مبهم مي سوخت